بالا و پایین پریدن

یکی دیگه از شاهکارهای دخترم را می خوام براتون تعریف کنم. دیروز یکی از آشناهامون بستری بود بیمارستان از اونجایی که آدم بزرگی است می بایست حتماً بهش سر می زدم و بخاطر این موضوع بجای ساعت 2 بعد از ظهر ساعت 3 رسیدم خونه چشمتون روز بعد نبینه , چشمم که افتاد به رامیلا خیلی ناراحت شدم بعد که پرسیدم چی شده نگو دختر خانم یا آقا پسرم روی مبل آنا بالا پایین می پریده که افتاده زمین یک سمت صورتش کمی متورم شده , خدا بهش رحم کرد چون کنار چشم بود نمی دونستم بخندم یا عصبانی باشم. خلاصه قیافش دیدنی بود کلی هم بهش خندیدم تا چشمش افتاد به من پرید بغلم و داستان خوردن زمینش رو برام به زبون خودش تعریف کرد و کلی خندید. این هم ماجرای شیطونی های رامیلا . ![]()



مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



بالا و پایین پریدن 
